چند مینیمال از زندگی شهید مظلوم

گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقی ها نخورید .گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت ...

نماینده؛ به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»
قاضی را توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات.

شهید مظلوم

 

آمده بودند درِ خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.
نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا.

شهید مظلوم!

 

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

شهید مظلوم

 

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه را بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌توانم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

شهید مظلوم

 

صبح بود، یک اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خانه بهشتی. نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خانه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بود هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه را آورده بود دم خانه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

شهید مظلوم

 

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌ بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقی ها نخورید .گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت …

شهید مظلوم