منبر/ آیا خیال میکنید ما از حال شما مطلع نیستیم؟

از پشت ديوار خانه، صدايى به گوشم رسيد كه: آقاى آقا سيّد حسن! با خود گفتم: قطعا خيال است، اعتنايى نكردم. بار ديگر صدا تكرار شد: آقاى آقا سيّد حسن، فرزند آقا سيّد حسين خيال مى كنيد كه ما از حال شما مطلع نيستيم؟!

آیت الله بهجتنماینده؛ حضرت آیت الله بهجت حدود بیست سال پیش می فرمودند:  

نجّارى می گفت، زندگى ما به این صورت بود که دو ماه در ناز بودیم و دو ماه هم چیزى نداشتیم. پیش از این در کتاب حاجى نورى ـ رحمه اللّه  ـ حال کسانى را که توسل و تشرّف به امام زمان (عجّل) داشته اند را خوانده بودم، تا این که شبى به ذهنم رسید براى رفع تنگدستى به حضرت حجت (عج) متوسّل شوم. دو رکعت نماز خواندم و به آن حضرت متوسّل شدم. فردا صبح که مى خواستم به مغازه ام بروم مبلغ پنج تومان در جیبم بود، یک تومان آن را براى خود برداشتم و چهار تومان باقى را براى تهیه ى نان و خوراک به خانواده دادم و از خانه بیرون آمدم و به مغازه رفتم …

 

تا ظهر خبرى نشد، اهل بیت هم رفته بود از خواهرش مقدارى قرض کرده و غذایى شبیه اشکنه براى نهار تهیه کرده بود. نهار آماده شد سر سفره بودم و تازه یک لقمه خورده بودم که شنیدم در خانه را مى کوبند. رفتم در را باز کردم، کوبنده ى در گفت: آقازاده هاى تهرانى در منزل آقا میرزا على محمّد هستند و شما را هم براى نهار دعوت کرده اند که آن جا باشید، از خانه بیرون شدم و نزد آقا میرزا محمّد که در تهران معروف بود رفتم. عدّه اى نزد او بودند، آقاى زاهد هم آن جا بود. پس از آن که جمعیّت نهار خوردند و رفتند، من و چهار نفر و آقاى زاهد ماندیم. که در اثر سرما زیر کرسى نشسته بودیم.

 

آقاى زاهد بدون مقدمه فرمود: در نجف مدرّسى بود به نام آقا سیّد حسن که در شبانه روز یک بار بیشتر نمى توانست به خانواده ى خود نان بدهد، وى گفت: بنا گذاشتم براى رفع تنگدستى و گشایش روزى، چهل روز به خدمت صاحب (عج) عریضه بنویسم و نوشتم. روز چهلم که عریضه نوشتم غافل از این که روز چهلم است، در خانه تنها نشسته بودم و خانواده هم در خانه نبودند. درِ خانه هم بسته بود. از پشت دیوار خانه، صدایى به گوشم رسید که: آقاى آقا سیّد حسن! با خود گفتم: قطعا خیال است، چون کسى در خانه نیست که مرا به اسم صدا کند. در هم بسته بود، لذا اعتنایى نکردم. بار دیگر صدا تکرار شد: آقاى آقا سیّد حسن، فرزند آقا سیّد حسین خیال مى کنید که ما از حال شما مطلع نیستیم؟!

 

این بار برخاستم و به طرف صدا رفتم، کسى را ندیدم؛ ولى آن صدا به مانند آبى بود که بر روى آتش درونى من ریخته شد. بعد از آن احساس کردم که گویا اصلاً به هیچ چیز احتیاج ندارم! کسى که سر تا پا حاجت و نیاز بود و پولى هم به او نداده بودند، با عنایت آن صدا سر تا پا غنى و بى نیاز شد!

 

وقتى آقاى زاهد این ماجرا را نقل کرد ، دیگر یک کلمه حرف نزد. نجار گفت با خود گفتم: نکند این ماجرا را براى قضیه ى من مى گوید که خیال مى کنید که ما از حال شما مطلّع نیستیم؟! زیرا دیشب من نماز خواندم و به آن حضرت (عج) متوسل شدم. شاید من چیزى را از آن حضرت مى خواهم که به صلاحم نیست.

 

لذا ناراحتى درونى و اندوه من هم مثل این که آب روى آتش بریزند حل شد. بدون این که یک پول و یا وعده ى پول بدهد. راحت شدم و براى من روشن شد که من مثل طفل مریض و بیمارى هستم که سرکه و ترشى مى خواهم ولى برایم ضرر دارد. آیا پدر و مادر مهربان در این صورت آن را به من مى دهند؟ هرگز. محال است که بدهند. معلوم مى شود استغنا و غنى ( بى نیازى و دارایى) مربوط به قلب است نه به پول و کسب و سرمایه و ثروت. این ها همه باطل و خیال است.