به گزارش نماینده به نقل از روزنامه نود؛ در سایپا شکوفا شد و به کاپیتانی این تیم رسید. بعد چشم قلعه نویی را گرفت تا به استقلال بپیوندد. در استقلال نیز توانست به کاپیتانی برسد.
هشت سال بازی در تیم پایتخت، قهرمانی لیگ برتر و جام حذفی را برای این مدافع ریزنقش به ارمغان آورد. او در دربی ها نیز خوب پاس گل میداد که آخرین پاس گلش به آرش برهانی بود. اما معلوم نشد چرا به یکباره از آبیپوشان جدا شد.
او کسی نیست جز مهدی امیرآبادی که حالا در پیکان لیگ یکی بازی میکند. گفتگوی او را در رابطه با جداییاش از استقلال بخوانید.
* پیکان چراغ خاموش به سمت لیگ برتر حرکت میکند؟
– خدا را شکر خوب نتیجه گرفتهایم. امیدوارم خیلی زود به لیگ برتر بازگردیم.
* فرهاد کاظمی هم استاد بالا آوردن پیکان شده؟
– کارنامه آقا فرهاد برای همه ثابت شده است. لیگ برتر هم که بود نتایج خوبی کسب میکرد. من هم باید ممنون او باشم که فوتبالم را دوباره زنده کرد. بعد از تصادف هیچ کس سراغ من نیامد اما این آقای کاظمی بود که معرفت نشان داد و مرا به پیکان برد. از باشگاه پیکان هم باید تشکر کنم که یک مجموعه بسیار حرفهای در آن کار میکنند.
* خیلیها میخواهند دلیل جدایی امیرآبادی را از استقلال بدانند؟
– بدانند که چه بشود؟ الان همه چیز آرام است و آنها دنبال کار خودشان هستند من هم سرم به کار خودم گرم است.
* ولی گفتنش بهتر از نگفتنش است. دلیل رفتنت دوست معروف! قلعه نویی بود؟
– نه! اتفاقا همان شخصی که شما میگویید قبل از اینکه سر وکلهاش در استقلال پیدا شود دوست من بود و با هم ارتباط داشتیم. حتی یک کاری هم از من خواست که کارش را راه انداختم.اما از روزی که به استقلال آمد دیگر جواب تلفنهایم را نداد! برایم عجیب بود که چرا خیلی زود عوض شد.
* شاید چیزی از تو خواسته که انجام ندادی؟
– اصلا جواب تلفنم را نمیداد که چیزی بخواهد! من هم زیاد پیاش را نگرفتم.
* پس استقلالیها تو را نمیخواستند؟
– اتفاقا میخواستند و در فصل نقل و انتقالات با من صحبت کردند. آقای قلعه نویی هم گفت: "روی نیمکت بنشینی اعتراض نمیکنی؟" گفتم نه، اعتراض نمیکنم. گفت در لیست ۱۸ نفره قرار نگیری چطور؟ گفتم مشکلی نیست. هر چه گفت، گفتم من حرفی ندارم و برای بازی کردن مبارزه میکنم. اما بحث کاپیتانی پیش آمد که گفتم زیربار این یکی نمیروم. بازوبند باید به دست کسی بسته شود که سابقه زیادی در استقلال دارد. بنا نیست هر کسی که از راه برسد بازوبنده را به او بدهند. وقتی این حرف ها را زدم گفتند ما تشخیص میدهیم چه کسی بازوبند را ببندد. من هم گفتم خداحافظ!
* قرار بود به کی بدهند؟
– به من چیزی نگفتند و اگر اشتباه نکنم با مشورتی که کردند به یکی دادند که نمیدانم مهدی رحمتی بود یا جباری. دقیق یادم نیست چه اتفاقی افتاد چون من رفته بودم.
* حرف های اخیر جواد نکونام را شنیدهای؟ چقدر واقعیت دارد؟
– من دو سالی است از استقلال رفتهام و نمیدانم چه اتفاقی در تیم افتاده است. حتما یک چیزهایی بوده که او مطرح کرده است.
* پس چرا یک مدتی کاپیتانی را به تو دادند ولی قبول نکردی؟
– صلاح دیدم قبول نکنم.
* ولی به خاطر همین موضوع از استقلال رفتی؟
– داستانش فرق میکرد و مسئله چیز دیگری بود.
* تصادف که کردی کسی سراغت را گرفت؟
– از استقلالیها هیچ کس! دریغ از یک نفر! فقط نظریجویباری آن هم وقتی در باشگاه پست نداشت سراغم را گرفت و دستش هم درد نکند. لابد بقیه نمیدانستند امیرآبادی هشت سال در استقلال بازی کرده بود؟
* نمیخواهی بی خیال موتورسواری شوی؟
– فعلا به خاطر مادرم موتورسوار نمیشوم.
* یعنی تصادف درس عبرت نشده؟
– من موتورسواری را دوست دارم و این چیزها را اتفاق میدانم. شوماخر سال ها در پیست اتومبیلرانی مسابقه داد و از بینیاش یک قطره خون هم نیامد ولی یک بار رفت پیست اسکی و آن حادثه ناگوار برایش افتاد.
* راستی چرا ازدواج نمیکنی؟
– دیگر آخرین روزهای مجردیام است و به زودی قاطی مرغها میشوم. (میخندد)
* برگردیم به فوتبال باشگاه فولاد با استقلال چه فرقی داشت؟
– فولاد باشگاه تمام حرفهای است ولی استقلال مردمی. همین الان که من نزدیک به یک سال است از فولاد جدا شدهام آقای دهکردی سراغم را میگیرد و حالم را میپرسد. ولی عدهای حال ندارند جواب تلفنم را بدهند.
* پولت را از استقلال گرفتی؟
– من چک را خرج کردم و نمیدانم طرف گرفت یا نگرفت.
* به "شرخر" داده بودی؟
– باور کنید نمیدانستم چکاره بود وچک را چکار کرد. بالاخره بعد از هشت سال بازی در یک تیم باید بدانم چطور پولم را بگیرم. (میخندد)
* راستی برای تصادفت هم حرف و حدیث درست کرده بودند؟
– بالاخره این چیزها خیلی طبیعی است و من دیگر عادت کردهام. همه باید عادت کنند.
* در این هشت سال حضور در استقلال چند میلیارد پول گرفتی؟
– چند میلیارد؟! من دراین هشت سال روی هم رفته حدود ۵۰۰ یا ۶۰۰ میلیون تومان پول گرفتهام. در استقلال این خبرها نیست و لااقل من یکی پول میلیاردی نگرفتهام.








