نماینده؛ در مکه بودیم که دیدیم یک جایی درگیری شده است. پلیسهای سعودی به جان هم افتاده بودند؛ هر کدام یک عکس امام خمینی (ره) به کمرشان چسبیده بود. آنها سعی میکردند عکس را از خودشان جدا کرده و در همان حال یکدیگر را متهم به بیدقتی میکردند. بعد فهمیدم آن که این معرکه را راه انداخته است، کسی نیست جز علی.
علی جلو میآمد و با یکی از پلیسهای سعودی خوش و بش میکرد، او را بغل کرده و عکسی از امام (ره) به پشت او میچسباند. بعد در میان جمعیت گم میشد و باز میرفت سراغ پلیس دیگری. یک بار برای رد گم کردن با دست مصنوعی میآمد و بار دیگر آن را در میآورد. به این ترتیب توانسته بود پلیسهای سعودی را گیج کرده و به جان یکدیگر بیندازد.
بالاخره پلیسها، علی را شناسایی میکنند. او را به چادر انتظامات میبرند. سرهنگی که در چادر است به علی میگوید کارش خلاف قانون آنجاست. علی هم که عربی را تا حدودی یاد گرفته و میتوانست جوابشان را بدهد میپرسد: خلاف یعنی چه؟
خلاصه جر و بحث علی با سرهنگ بالا میگیرد. سرهنگ عکس امام (ره) را پاره کرد و میگوید: «این عکس اینجا جایی ندارد.» علی اسکناس سعودی را از جیبش درمی آورد و به عکس پادشاه عربستان که روی اسکناس بود، اشاره میکند و میپرسد: «این عکس کیه؟»
سرهنگ متوجه منظور علی شده، دستش را گرفته و مانع پاره کردن اسکناس میشود و علی را به بازداشتگاه میفرستد.
علی را به سلول انفرادی میبرند. به محض آن که پلیسها رفتند و او تنها ماند، عکس پادشاه عربستان را از روی دیوار سلول پایین آورد و به جای آن عکس امام (ره) را از توی دست مصنوعیاش بیرون آورد و روی دیوار بالای سرش نصب کرد. مدتی بعد وقتی زندانبانها برای سرکشی به علی آمدند و عکس امام (ره) را دیدند، جا خوردند. ابتدا به علی پرخاش کردند که عکس را از کجا آوردی؟ بعد هم یکدیگر را سرزنش کردند که «چرا این را خوب نگشتید؟» علی را این بار حسابی میگردند. بعد هم عکس پادشاه سعودی را روی دیوار نصب میکنند و میروند.
بعد از رفتن آنها، علی کارش را به همان صورت تکرار میکند و عکس امام خمینی (ره) روی دیوار زندان نصب میشود.
شب که برای زندانی شام آوردند و با عکس امام (ره) روبهرو شدند، با عصبانیت علی را تحت فشار میگذارند که «تو این عکسها را از کجا میآوری؟»
علی هم با خونسردی یک جمله را تکرار میکند: «از غیب برایم میرسد.»
این بار، سربازی را برای مراقبت از او میگمارند. علی در تمام روز دنبال فرصت میگردد و این بار هم موفق میشود در فرصتی هرچند کوتاه، عکسها را جابهجا کند. زندانبانها وقتی موضوع را فهمیدند، گیج شدند.
علی را برای بار چندم گشتند و بعد سلولش را تغییر دادند. دو سرباز هم برای او گماشتند تا چشم از علی برندارند. نیمههای شب وقتی دو سرباز خوابآلود شده و به چرت زدن افتادند، عکس امام (ره) روی دیوار نصب شد. نزدیک صبح مسئول سلول از قضیه مطلع شد و دو سرباز را زیر سیل ناسزا و تهدید گرفت.
تا این زمان چهل و هشت ساعت از بازداشت علی گذشته بود و در تمام این مدت عکس امام (ره) مرتب روی دیوار سلول، بالای سرش نصب بود. بالاخره مسئول زندان خسته شد و به علی گفت: تو آدم عجیبی هستی. بهتره تا درد سر بیشتری درست نکردی، از اینجا بری. علی را آزاد کردند و سرانجام هم نتوانستند بفهمند عکسها از کجا میآمد.
علی که از مکه برگشت، وقتی میخواستم «حاجی» صدایش کنم، برایم سخت بود. تا پیش از این، کلمه حاجی در ذهن من یک آدم میان سال که معمولاً تا حدودی خشک و جدی بود را به یاد میآورد. حالا چهطور میتوانستم به این جوان پرتحرک و شوخ و پرسروصدا حاجی بگویم؟ علی نیامده، آماده برگشت به منطقه شد. ماندنش در مکه چهل روز طول کشیده بود. من در غیاب او ازدواج کرده بودم و علی به محض بازگشت از مکه، چشم روشنی تهیه کرده و با خانوادهاش به دیدن من و همسرم آمد. وقتی شنیدم عازم منطقه است، گفتم: «حاجی، کجا به این زودی؟! میخوام شیرینی عروسی مو بدم. تو که هنوز از راه نرسیدی. یه کم دیگه بمون.»
علی گفت: نمیتونم.
فهمیدم که عملیاتی در پیش است. تعجب کردم. من که اینجا بودم و با دوستان ارتباط داشتم، از قضیه خبر نداشتم. آن وقت او بعد از چهل روز دوری از ایران، از همه چیز خبر داشت.
اصلاً این خاصیت علی را که همیشه از زمان تمام عملیاتها خبر داشت، همه میدانستند.
گفتم: راستی علی چه جوریه؟ هر عملیاتی که باشه شمال یا جنوب، شرق یا غرب، تو خبردار میشی؟ مخصوصاً این دفعه از کجا فهمیدی؟ تو که اصلاً اینجا نبودی؟
خندید. سرش را تکان داد و گفت: اگه عاشق باشی، خودش بهت خبر میده.
عملیاتی که علی دربارهاش حرف میزد، «مطلع الفجر» بود.









