نماینده – محمد مهدی رحیمی؛ عزت و سربلندی هرکس دست خداست و اگر او اراده کند یوسف را از قعر چاه به امیری مصر میرساند.
حکایت سردار سرافراز سپاه اسلام و سرباز ولایت، سرلشگر پاسدار حاج قاسم سلیمانی هم از این دست است. سردار گمنامی که بهعلت علاقه شخصیاش از سویی و مسئولیت حساسش از سوی دیگر، کمتر در میان هموطنانش شناخته شده است. اما از آنجا که اگر خدا بخواهد در لحظهای «کن فیکون» میشود، حالا مرد گمنامی که تا چند ماه پیش کمتر ایرانی او را به نام میشناخت یا حداقل تصویری از او دیده بود، شهره ایرانیان شده و ذکر مجاهدتها و رشادتهایش بر سر زبانهاست. خیلیها در فضای حقیقی یا مجازی تلاش میکنند به هر نحو ممکن نامی و یادی از او گرامی بدارند و جمع کثیری دعاگوی سلامتیش از گزند حوادث بدخواهان بدسرشت و ناجوانمرد هستند.
جماعتی سالها تلاش کردند تا به هر شکل ممکن او را از سر راهشان بر دارند و حال پس از سالها که پوزهشان به خاک مالیده شده، علنی وارد گود شدهاند تا بهزعم خود هجمه جهانی علیه او و آرمانش پدید آورند و حتی سخن از ترور او بر زبان میآورند؛ غافل از اینکه «و مکروا و مکر الله و الله خیرالماکرین». این روزها که مادر شیرزن حاج قاسم دیار فانی را بدرود گفته است، دوباره محملی فراهم شده تا علاقمندان فرزند وی به بهانهی تسلیت، قدما و قلما گام هایی بردارند.
پیام پرمغز رهبر فرزانه انقلاب، تشییع باشکوه ایشان و سرانجام مراسم بزرگداشت این بانو، همه و همه عرصه تجلی قدردانی و ارادت به مردی بود که هیچگاه خود را بیشتر از یک سرباز برای اسلام و ولایت نمی داند، اما سربازی حقیقی که خوب کارش را بلد است و به آرمانهایش حقیقتا وفادار.
برای نگارنده بر حسب تقدیر و حسن اتفاق، توفیقی دست داده است تا در چند نوبت، لحظاتی را در کنار این بازمانده قافله شهدا به سر کند و اکنون بر حسب تکلیف و برای شناخت شخصیتی که حقیقتا کارنامهی مجاهدت ها و اقداماتش پربار اما مخفی و مگوست، این کمترین به خود جرأت داده تا جملاتی را به یادگار بر صفحه تاریخ بنگارد:
تا در مراسم ندیدمش خیالم راحت نشد
پس از شهادت اسطوره مقاومت اسلامی شهید عماد مغنیه (که به قول برخی، حاج قاسمِ سیدحسن نصرالله بود) با جمعی از دوستان، ستادی مردمی را برای برگزاری مراسم یادبود ایشان تشکیل دادیم. از ابتدا یکی از آرزوهای ما حضور سردار سلیمانی در مراسم بود، امری که همان سال اول و در پیگیریهای ابتدایی به ناممکن بودن آن به دلیل برخی معذوریتهای منطقی پی بردیم. در سال ۸۸ و در حالیکه خود را برای سومین مراسم بزرگداشت شهید مغنیه آماده میکردیم، بهسراغ یکی از مسئولین ارشد نظام رفتیم تا بهعنوان سخنران اصلی در بزرگداشت حضور یابد. از آنجا که توفیق شاگردی وی در دانشگاه را داشتم، حضورا درخواستمان را مطرح کردم و ایشان هم آمدن را به هماهنگی با دفتر موکول کرد.
چند روز بعد که با دفترش تماس گرفتم پاسخ شنیدم که آقای دکتر وقت خالی ندارند و عذرخواهی کردند. ناامیدانه با واسطهای تماس گرفتم، شاید او بتواند با رایزنی و جابهجایی برنامههای آقای دکتر فرصت حضور ایشان را فراهم آورد. واسطه، ساعتی بعد تماس گرفت و گفت: دکتر گفته است من در برنامه شرکت میکنم اما نه بهعنوان سخنران و با سردار سلیمانی هماهنگ کردهام که ایشان برای سخنرانی بیاید. اینقدر این اتفاق برایم غیرمحتمل بود که اصلا آن را باور نکردم و سریعا بهدنبال سخنرانی دیگر رفتیم. در حالیکه دو روز تا برنامه باقی مانده بود، یکی از دوستان پیشنهاد داد تا به واسطه یکی از دوستان حاج قاسم، گفته غیرقابلباور آقای دکتر را با خود حاجی مطرح کنیم؛ همینطور هم شد. در کمال ناباوری پاسخ مثبت بود. اما من تا لحظهای که سردار را در محل مراسم ندیدم، خیالم راحت نشد.
کاری با ایشان نداشته باش
اوایل برنامه بود. اما با استقبال پرشور مردم تقریبا تمام سالن پر شده بود و باید برای نفرات جدید جایی مییافتیم. در حال انجام همین وظیفه بودم که کسی از کنارم رد شد و بهسمتی رفت که خیلی جایی برای نشستن نبود. او را خطاب قرار دادم که باید از این طرف بروید، آنجا جا نیست؛ برگشت، تا چهرهاش را دیدم، او را شناختم. لحظهای خودم را گم کردم، با عجله سلامی کردم و میخواستم او را بهسمت محل میهمانان ویژه راهنمایی کنم که دستی از پشت بر شانهام خورد: کاری با ایشان نداشته باش بگذار هرجا میخواهد، بنشیند و لحظاتی بعد حاجی در میان جماعتی که او را نمیشناختند، گم شد.
مدتی بعد آقای دکتر هم آمد و او هم ساده در میان مردم جای گرفت. در اثنای برنامه هر وقت فرصت میشد نیم نگاهی به حاجی میانداختم، معمولا سرش به زیر بود، گویی یاد خاطرات مشترکشان افتاده بود. آخرین برنامه، سخنرانی ایشان بود. مجری که «سردار سلیمانی از فرماندهان دفاع مقدس» را دعوت کرد، همه چشمها بهسوی جایگاه میهمانان ویژه چرخید اما حاجی نه از آنجا، که از میان مردم برخواست و پشت تریبون رفت. سردار سخنان خود را با عذرخواهی از اینکه بهخاطر محدودیتهای ناخواسته خیلی نمیتواند در مراسمهای اینچنینی حضور بیابد، شروع کرد و بعد هم حدود ۸۰ دقیقه سخنان ارزندهای درباره شرایط داخلی و منطقه بیان کرد. همانجا بود که از شهید عماد بهعنوان مالک اشتر نصرالله نام برد.
پس از پایان جلسه برای تشکر و قدردانی از حضورشان نزد ایشان که در حلقه متراکم مردم و بدون هیچ محافظی حضور داشت، رفتم. عذرخواهی کرد از اینکه بهخاطر حضورش، برخی محدودیتها در برنامه ایجاد شده است و تشکر بسیار بابت بزرگداشت نام و یاد حاج رضوان. از ایشان درخواست وقتی برای ملاقات خصوصی همراه با دوستان ستاد مردمی را کردم که با آغوش باز پذیرفت، ملاقاتی که حدود یک سال بعد دست داد.
هیچ نامی از ما نبرید
بیداری اسلامی در کشورهای عربی تازه شعلهور شده و زبانه آن از تونس به مصر رسیده بود و ما هم در تکاپوی بزرگداشتی دیگر بودیم. در همینحال پیگیریهایمان را برای دیدار با سردار و بهرهمندی از نظرات ایشان خصوصا در شرایط جدید منطقه شروع کردیم.
پس از چند روز تلاشهایمان ثمر داد و در یک بعد از ظهر زمستانی دیدار حاصل شد. به دلایلی حدود نیم ساعت دیر رسیدیم. برخلاف انتظارم هیچ خبری از حفاظت و بازرسی نبود و خیلی زود با این جمله که «حاج آقا مدتی است منتظر شماست و قرار بعدیاش را به تعویق انداخته» به اتاقی راهنمایی شدیم. دقایقی بعد ایشان هم آمد و چنان با ما گرم گرفت که گویی سالهاست همدیگر را میشناسیم. از برنامههایمان گفتیم و اینکه جمعی جوان هستیم که میخواهیم یاد «سرداران شهید جهان اسلام» را گرامی بداریم، اما به هر دستگاهی که مراجعه میکنیم اول میگویند باید آرم و نام ما را در پوستر و تیزر و جایجای برنامه اعلام کنید و آخر سر هم امر میکنند زمانی هم برای سخنرانی رییس دستگاه متبوعشان در برنامه قرار دهیم و اشاره کردیم به اینکه ما نمیخواهیم زیر بار این درخواستها برویم.
سردار در جواب چنان از کار ما بزرگوارانه تقدیر کرد که هم شرمنده شدیم و هم تمام خستگی «نه» شنیدنهای آن روزها از تنمان به در شد و بعد هم گفت: «من هر کمکی از دستم بر بیاید انجام میدهم، هیچ نامی هم از ما نبرید چون نامی نداریم. اگر هم توفیق داشتم و تهران بودم حتما در برنامهتان شرکت میکنم.»
در آخر از ایشان خواستم تحلیلی از اوضاع منطقه ارائه دهد. لحظهای درنگ کرد و بعد در حالیکه دستی بر پیشانی میکشید، گفت: «مبارک که بهزودی خواهد رفت اما ما نگران اوضاع کشورها پس از سقوط دیکتاتورها هستیم چراکه آمریکا بهراحتی حاضر به از دست دادن پایگاهایش در منطقه نیست … آمریکا تلاش میکند که شعله انقلابها را بهسوی کشورهای همسو با ایران و محور مقاومت خصوصا سوریه بکشاند و از این بابت باید نگران بود.
آن روز حاج قاسم سخنان دیگری هم مطرح کرد که اینجا جای طرحش نیست اما بدون اغراق دیدار با این مرد خدا و به تعبیر رهبر معظم انقلاب «شهید زنده» چنان انرژیای در ما ایجاد کرد که تا ساعتها گرمایش در تنم باقی بود و ما را که بهدلیل سختیها و ناملایمتیها داشتیم از برگزاری همایش منصرف میشدیم، امید و نیرویی چند برابر بخشید. پس از این دیدار هم البته چندباری توفیق همنشینی با سردار گمنام در میان زمینیان و آشنا در میان آسمانیها دست داد. که انشالله در فرصتی دیگر به شرط حیات آنها را هم ذکر خواهم نمود.









