به گزارش مجلس ایران، احمد توکلی در قسمتی از مصاحبه با هفته نامه پنجره، خاطره ای از احضار به ساواک در سال 1349 به دلیل دوختن مقنعه برای دختران توسط همسرش را ذکر کرده است. متن کامل این خاطره در ادامه می آید:
بهمن 49 در بهشهر مراسم عقد کنان من و همسرم برگزار شد سپس فوراً به شیراز برگشتیم و تا نزدیک عید ماندم. خانمی باحجاب در دانشگاه داشتیم به نام خانم طاهره لباف که الان متخصص زنان هستند. آن زمان تنها دانشجوی مقنعه پوشی بود که با چادر به دانشگاه می آمد و در هنگام حضور در کلاسها چادرش را تا می کرد و در کیفش می گذاشت و با لباس گشاد و مقنعه ای که به سر داشت، شناخته شده بود. زمانی که دوباره خواستم به بهشهر برگردم، به خانم لباف پیغام دادم که یکی از مقنعه ها را به من بدهد تا برای همسرم ببرم. مقنعه را که به بهشهر بردم به همسرم دادم که آموزش خیاطی دیده بود. او هم تعدادی از دوستانش را در منزل یکی از آنها به نام خانم مریم عالمی (که حالا معلم بازنشسته ساکن مشهد است) جمع کرد. 16 نفری بودند. منبر یک ساعت و نیمه ای برای آنها رفتم و درباره محسنات حجاب صحبت کردم همه راضی شدند که از مقنعه استفاده کنند. فردای همان روز به اتفاق همسرم یک توپ پارچه تترون طوسی خریدیم و در تعطیلات عید، کار ایشان دوختن مقنعه ها بود. روز14 فروردین که شیراز بودم، خبر رسید که شانزده مقنعه پوش به مدرسه بهشهر رفتند و این ماجرا مثل بمبی در شهر ترکید.
رئیس دبیرستان آنها خانمی بود که با بلوز و شلوار به مدرسه می آمد. بچه ها را مجبور کرده بود تا مقنعه ها را بردارند، دختر ها هم مقاومت کرده بودند. دختر مجتهد بزرگ شهر آیت ا… شاهرودی هم جزو همین 16 نفر بود. نمی توانستند با آن 16 نفر به راحتی برخورد کنند. ماموران رفتند و به آقای شاهرودی متوسل شدند. ایشان هم گفته بود کار آن ها بلا اشکال است و اگر شما واکنش نشان بدهید من به تهران تلگراف می زنم و گلایه می کنم. روز سومی که با مقنعه به مدرسه رفتند، آن ها را اخراج کردند. گویا همین طور که یکی یکی دخترها را از کلاس بیرون می آوردند، یک دختر کلاس هفتمی هم که تابستان قبلش در کلاس های تقویتی ای که در بهشهر گذاشته بودم شرکت می کرد، همراه این 16 نفر شده بود. ناظم به او گفته بود تو که مقنعه نداری کجا میری؟ دختر هم گفته بود از فردا می خواهم مقنعه سرم کنم. بزرگان شهر به آموزش و پرورش بهشهر فشار آوردند. آنها هم مجبور شدند این 17 تا دختر را برگردانند به این شرط که از مقنعه استفاده نشود. آن ها هم رفتند هر کدام یک روسری بزرگ که پیرزن ها استفاده می کردند را طوری بستند که مثل همان مقنعه بود . بلافاصله ساواک بنده را احضار کرد.
بازجویم آرمان بود که بعدها اعلام شد در بازپرسی ها، آرمان دو نقش بازی می کرد گاهی آدم خوبه می شد و گاهی آدم بده. به آرمان گفتم خیلی دارید سخت می گیرید و مسئله به این کوچکی را سیاسی می کنید. دخترها می خواهند حجاب داشته باشند و چیزی بر سر خود بگذارند تا موهایشان پیدا نباشد و راحت باشند. ساواک جرات نمی کرد که رسماً بگوید این کار اشکال دارد به همیل دلیل حمل بر استفاده سیاسی می کردند تا بتوانند توجیهی برای برخورد داشته باشند. خلاصه این مسئله سابقه ای برای من و همسرم شد.









