به گزارش نماینده به نقل از تسنیم چند سالی است، یعنی دقیقا 6 سال و از همان زمان که حاج عماد مغنیه به شهادت رسید و من مثل خیلیهای دیگر تازه با او آشنا شدم، ولعی عجیب به بیشتر دانستن و شنیدن از شهید عماد مغنیه دارم بماند که اگر 6 سال جسته گریخته به دنبال تاریخیترین موضوعات هم بودم بیشتر از آنچه که درباره حاج عماد دستگیرم شده، به دست میآوردم. گویی مقدر است این مرد کم نظیر بعد از شهادتش هم مانند عمده سالهای حیاتش گمنام بماند. همین هم باعث شد چندی قبل که یک هفتهای میهمان عروس خاورمیانه بودم در کنار کارهایم دغدغه فوق الذکر رادنبال کنم.
دو روز مانده به پایان سفر بلاخره فرصتی شد با خانم زینب مغنیه خواهر حاج عماد که پیش از آن بواسطه برگزاری مراسمات سالگرد شهادت برادرش با ایشان آشنا شده بودم تماس بگیرم، از حضورم در بیروت بگویم و علاقمندیم برای ملاقات ایشان و باز هم شنیدن از برادرش. بسیار خوشحال شد از حضور ما در بیروت و چون در همان نزدیکی محل اقامت ما حضور داشت کمتر از یکساعت بعد به اتفاق همسرش به دیدنم آمد. مختصری صحبت کردیم اما هر دویمان برنامه بعدی داشتیم. پیشنهاد داد که فردا به منزل ابو عماد برویم یعنی بیت شهدای مغنیه. (کور از خدا چه میخواهد؟ دو چشم بینا!) پیشنهادی که بیدرنگ پذیرفتم. بماند که آن شب و فردایش را چگونه و با چه اشتیاقی گذراندم. حضور در خانهی پدر و مادری که از دامان پاکشان 3 شهید به آسمان پر کشیدهاند صفای خاصی دارد.

روز بعد حوالی ظهر بود که خانم مغنیه تماس گرفت و عذر خواهی کرد از اینکه به دلیل مشکلی پیش بینی نشده نمیتوانند امشب میزبان ما باشند. پرسید که چه وقت عازم تهران هستم و وقتی که شنید فردا ظهر گفت پس قرارمان فردا صبح ساعت 9. از او تشکر کردم و عذرخواهی بابت اینکه پدر و مادر شهید برای میزبانی ما باید صبح زود مهیا شوند.

*****
صبح زود بیدارم میشویم. باید چمدانهایمان را ببندیم بلیطمان ساعت 12 است و در آن نوشته شده حداقل 3 ساعت قبل از پرواز در فرودگاه حضور داشته باشید و ما همان موقع تازه قرار است به بیت ابوعماد برویم! محل اقماتمان خیلی فاصلهای تا منزل ایشان ندارد چند دقیقه مانده به 9 مقابل ساختمانشان هستیم، آپارتمانی نوساز و حدودا 10 طبقه در مربع امنیتی ضاحیه. (مربع امنیتی زمانی مهمترین قسمت ضاحیه بود که منزل و دفتر بسیاری از مقامات حزب الله از جمله سید حسن نصرالله در آن قرار داشت و به دلیل تدابیر امنیتی که اطراف آن برقرار بود به این نام معروف شد. صهیونیستها در جریان جنگ 33 روزه به خیال ضربه زدن به راس حزب الله در همان روزهای اول آنجا را با بمبهای چند تنی بمباران کرده و با خاک یکسان کردند) ساختمانشان شبیه بسیاری از ساختمانهای ضاحیه است و این یعنی انها هم ساکن یکی از آپارتمانهایی هستند که «موسسه اعمار» پس از جنگ 33 روزه به سرعت اقدام به ساخت آنها نمود البته با مدیریت شهید عزیز حاج حسن شاطری (حسام خوشنویس) و ستاد بازسازی ایران در لبنان.

ساعت دقیقا 9 است که زنگ را میزنم و همزمان با صدای «تفضل» درب هم باز میشود و وارد میشویم. منتظر آمدن آسانسور نمیشویم و 2 طبقه را به سرعت از راه پلهها بالا میرویم. در آستانه درب خانه ابوعماد به انتظارمان ایستاده است. مشتاقانه به سمتش میرویم و مصاحفه میکنیم و وارد میشویم (ابوعماد را یکبار دیگر هم حدود یکسال پیش به طور تصادفی بر سر مزار حاج عماد زیارت نموده بودم آن روز هم پیراهن مشکی به تن داشت. آنروز خیلی صحبتمان طولانی نشد گویی چندان حال صحبت نداشت گفتم شاید گرمای ظهر تابستان طاقت پیرمرد را بریده است) در راهرو خانم مغنیه وام عماد هم به استقبالمان میآیند سلام و علیکی میکنیم وام عماد با لبخندی شیرین بسوی اتاق پذیرایی راهنماییمان میکند. اولین چیزی که در بدو ورود به چشممان میآید تصاویر شهدای خانواده است که در قابهای کوچک و بزرگ بر جای جای دیوارهای اتاق جا خوش کردهاند و البته در کنارشان هم تصویری از امام، آقا و سید حسن نصرالله.

منتظر میمانیم تا ابوعماد وام عماد هم بیایند و بر صدر اتاق بشنینند ما هم روی مبلهای کناریشان مینشینیم. هنوز برایم خیلی قابل باور نیست که در خانه شهید مغنیه و در کنار پدر و مادر او نشستهام. خانهای که اگر چه عمرش کمتر از آن است که حاج عماد را در خود دیده باشد، اما شکی ندارم که شهید زنده است و مگر میشود والدینی 3 پسر داشته باشند و هر 3 آنها شهید شده باشند آنگاه آنها هیچ وقت به سرکشی پدر و مادرشان نیایند؟ این را آرامش خانه هم به من متذکر میشود آرامشی که در کنار دکوراسیون زیبا و خوش رنگ مبل و فرش و پرده اتاق، فضایی دلنشین را رقم زده است. تا خانم مغنیه با سینی چای بیاید من چشمی به تصاویر اتاق دارم و نگاهی هم به میز بانانمان. او که میآید معرفی کوتاهی میکند و بعد من شروع میکنم؛ از علاقهمان به حاج عماد میگویم علاقهای که در بین بسیاری از جوانان ایرانی فراگیر است، از اشتیاق به بیشتر دانستن درباره او، از نامگذاری کودکانی در ایران به نامهای عماد و رضوان و رضوانه به عشق حاج عماد و از مراسماتی که در چند سال اخیر به نام و یاد ایشان در ایران برگزار کردهایم.

رو میکنم به حاج فائز تا کلامی هم از ایشان بشنوم و به قولی یخ جلسه کامل باز شود اما توفیقی نمییابم در مقابلام عماد اشارهای به چای و شیرینی روی میز میکند و بفرمائیدی میگوید (شیرینیها مانند حلویات متداول لبنان نیست و چیزی شبیه شیرینی نخودی خودمان است البته با طعمهای متنوع) و بعد خودش رشته سخن را به دست میگیرد خیلی با لهجه و غیر فصیح صحبت میکند و همین باعث میشود برخی از کلماتش را متوجه نشوم از دوران کودکی پسرانش میگوید، از اینکه عماد از فواد و جهاد بزرگتر بود و به نحوی استاد آنها، از علاقه عماد به انقلاب و امام خمینی و از رابطه عاطفی بین او و سید حسن نصرالله و… خیلی با اشتیاق، گرم و دلنشین سخن میگوید. من کم کم به جای اینکه حرفهای مادر را بشنوم محو جمالش میشوم و نورانیتی که دارد، پیش از این وصفش را زیاد شنیده و فیلمهایی از او را دیده بودم که همینگونه از پسرانش خصوصا حاج عماد میگفت، شنیده بودم بانویی شجاع، بصیر و خوش سخن است و اکنون آنرا به چشم میدیدم.

حتی شنیده بودم که محور بسیاری از کارهای خیر در میان بانوان شیعه است خصوصا با جایگاهی که در میان ایشان بعد از شهادت عماد پیدا کرده است چرا که تا پیش از آن کسی نمیدانست که ایشان مادر عماد مغنیهای است که آمریکا و اسرائیل و… سالهاست به دنبال ردی از او هستند.ام عماد از سفرهایش به ایران میگوید و البته سفرهای عماد به ایران و حتی دیداری که به همراه حاج عماد با امام روح الله داشتهاند. من به همین بهانه از ابو عماد میپرسم شما هم بودید؟ که پاسخ منفی میدهد و بعد هم میپرسم آیا تاکنون با آیتالله خامنهای هم دیدار داشتهاید؟ ابوعماد باز هم پاسخ منفی میدهد و البته میگوید خیلی مشتاق این دیداریم (این ملاقات کمتر از یک ماه بعد و در فضایی بسیاری صمیمی در یک غروب زمستانی در بیت رهبری محقق شد) اینجا دوبارهام عماد رشته کلام را به دست میگیرد و میگوید: آرزویمان دیدن سید القائد است و به همسرش اشاره میکند و میگوید: بعد از شهادت فواد و جهاد فقط تا چند هفته پدرشان پیراهن مشکی به تن داشت، اما از بعد از شهادت عماد او هیچگاه پیراهن مشکیاش را عوض نکرد و میگوید تا آخر عمرم عزادار عمادم و بعد از ان بسیار کم سخن شده است. (حالا میفهمم چرا هر تصویری که از ابوعماد دیدهام با پیراهن مشکی بوده است).
حالاام عماد دارد از آخرین دیدارش با حاج رضوان میگوید دیداری که چند روز قبل از شهادتش بوده و در همان دیدار به مادرش میگوید که عازم دمشق است. میگوید عماد کمی سرما خورده بود و من نگران سلامتیاش بودم. به چشمانش چشم میدوزم قطرهٔ اشکی حلقه زده است و دیگر از لبخندی که از همان ابتدای ورودمان بر لب داشت خبری نیست. گویی هنوز هم داغ شهادت فرزند رشیدش بعد از 5-6 سال برایش تازه است. من دیگر محو این پدر و مادر شدهام. آنقدر که یادم میرود حتی به ساعت هم نگاه کنم. صدای زنگ تلفنم مرا به خود میآورد دوستی از آن ور خط میگوید: مرد حسابی ساعت از 10 گذشته و شما برای 2 ساعت دیگر بلیط دارید، نمیخواهید بیایید؟ میگویم: نه! اصلا بزار جا بمانیم که خوب جایی آمدهایم و البته بعد اضافه میکنم کمکم راه میافتیم.

وقتی مشغول صحبت با تلفن میشوم عماد بیرون میرود و حاج فائز هم سیگاری روشن میکند. تلفن که تمام میشود خانم مغنیه میگوید دیرتان شده است؟ میگویم مهم نیست میرسیم انشالله. در همین حین مادر وارد میشود با پاکتی در دست، از همان پاکتهایی که در ایران خودمان عکاسیها عکس را در آن میگذراند، روی همان مبل دم در مینشیند و ما را بسوی خود فرا میخواند. دستهای عکس از درون آن بیرون میآورد. خدای من همه، عکسهایی از حاج عماد هستند و این برای منی که همیشه در به در تصویری جدید از ایشان بودهام و کمتر توفیقی یافتهام چون گنجی گران بهاست. مادر یک به یک عکسها را نشان میدهد و درباره هر کدام چیزی میگوید، از عکسهای دوران نوزادی، تا تصاویر دوران جوانی و سخنرانیهای انقلابیاش. البته از دوران حضورش در جایگاه فرماندهی حزب الله کمتر عکسی دارد که طبیعی است. اجازه میگیرم تا از بعضی از آنها عکس بگیرم اما اینقدر هواسم پرت خود عکس هاست که از تنظیم کردن دوربین غافل میشوم و خیلی عکسهایم خوب در نمیآید.

من که بیخیال بازگشت شدهام اما اینبار خانم مغنیه زمان را تذکر میدهد و رو میکند به مادرش و اینکه ما باید برویم. دل کندن از آن خانه و محروم شدن از شنیدن کلام شیرین و جدا دلنیشن مادر سه شهید برایم بسی سخت است اما گویا چارهای نیست. کلی تشکر میکنیم از وقتی که به ما دادند و پذیرایی که کردند خصوصا لطفی که به ما داشتند و گنجینه عکسهایشان را به رویمان گشودند. ابراز امیدواری میکنم که به زودی در تهران در خدمتشان باشیم که انها هم مشتاقانه به سفر به ایران، زیارت امام رضا (ع) و دیدار آقا ابراز علاقه میکنند. لحظه خروج دوباره روی ابوعماد را میبوسم و البته دستانش را، دستانی که با نان حلال 3 شهید را به اسلام تقدیم کردند، آنهم شهیدی چون حاج عماد مغنیه که بیشک جهان اسلام معاصر و محور مقاومت اسلامی از شمال آفریقا تا شرق آسیا مدیون اوست. بهام عماد هم میگویم برای شهادت ما دعا کنید. میگوید: شهادت برای شما زود است باید باشید و از سید القائد پاسداری کنید ما که پیر شدهایم باید برویم!
تهیه و تنظیم: محمد مهدی رحیمی









