پایگاه اطلاع رسانی «نماینده» در راستای وظیفه اطلاع رسانی خود و به منظور شناخت کامل تر رئیس جمهور اسلامی ایران به تناوب گوشه هایی از زندگی نامه دکتر حسن روحانی را منتشر می نماید. منبع این مطالب «جلد اول کتاب خاطرات دکتر حسن روحانی (۱۳۴۱-۱۳۵۷)» می باشد که در سال ۱۳۸۸ توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است.
در ششمین قسمت از این مجموعه، حسن روحانی از پدرش و فعالیت هایی که در روستا انجام می داد می گوید:
در دورهی کودکی من که دوران زعامت و مرجعیت علیالاطلاق مرحوم آیتالله العظمی بروجردی بود، پدرم نمایندگی ایشان را در روستای ما برعهده داشت. من هم از همان دوران کودکی، با اولین رسالهای که آشنا شدم، توضیحالمسائل آیتالله العظمی بروجردی بود. به یاد دارم در سالهای آغازین دبستان که خواندن و نوشتن را آموخته بودم، گاهی رساله را برمیداشتم و بعضی از مسئلهها را میخواندم، برخی از مسائل را میفهمیدم و برخی هم برای من قابل درک نبود که معنی آنها را اغلب از پدرم میپرسیدم. قبل از دبستان هم، مادربزرگم برخی از مسائل مورد ابتلا را برای ما توضیح میداد.
پدرم، عنوان وکالت آیتالله بروجردی را داشت و مردم سهم امام و خمس را به وی میدادند و ایشان نیز هرازگاهی به قم میرفت و وجوهات شرعیه را خدمت معظمله تقدیم میکرد. البته من مرحوم آیتالله العظمی بروجردی را از نزدیک ندیده بودم. در دورانی که دانشآموز دبستان بودم، یک بار همراه پدرم به قم رفتم و اتفاقاً آن شب که در قم به مسجد رفته بودیم، ایشان برای نماز تشریف نیاوردند و من نتوانستم ایشان را از نزدیک زیارت کنم. این سفر احتمالاً در سال ۱۳۳۷ که ده ساله بودم، انجام شد. یادم هست مسجد اعظم قم، هنوز تکمیل نشده بود و در مرحلهی سفتکاری بود و کارگران مشغول زدن سقف بودند.
بنابراین پدرم ضمن اینکه یک مغازهدار ساده بود، مورد مراجعهی مردم از نظر مسائل دینی هم بود و به نوعی رابط بین مردم و مرجع تقلید وقت محسوب میشد و مردم وجوه شرعیهی خود را به ایشان میدادند. از اینها گذشته، پدرم از لحاظ دارو و درمان هم مورد مراجعهی مردم بود. در مغازهی پدرم انواع دواهای قدیمی و داروهای گیاهی و حتی برخی از انواع قرصهای مسکّن و پمادها وجود داشت. یک قفسهی بزرگ مغازهی پدرم، مخصوص انواع داروهای گیاهی و غیرگیاهی بود. من هم با اسامی داروهای گیاهی، مانند: گل گاوزبان، گل بنفشه، زنیان، فلوس، سپستان، چهارتخمه و امثال اینها از همان کودکی آشنا بودم و انواع قرصهای مسکّن و پمادهای مربوط به سوختگی و سایر پمادهای موضعی را میشناختم. هر روز تعدادی مراجعهکننده و بیمار داشتیم و پدرم با همان داروهای گیاهی نسخه میپیچید. حتی نیمه شب هم گاهی مراجعهکننده داشتیم و پدرم در همان نیمهشب به مغازه میرفت و داروهای لازم را به بیماران میداد. به هرحال پدرم یک مرجع دارویی برای مردم روستای ما بود. یـادم هست که از دوران کودکـی هـر وقت ساعت ۱۱ و ۱۲ شب و حتی ۱ و ۲ صبح، حلقهی درب منزل ما به صدا درمیآمد، میدانستیم که بیماری مراجعه کرده است. در این موارد، پدرم همواره با روی گشاده با مردم برخورد میکرد. واقعاً هر ساعتی از شب که صدای کوبیدن حلقهی درب منزل بهگوش میرسید، بدون هیچ منّتی بلند میشد و به مغازه میرفت و مشکل مردم را حل میکرد. چه بسا افرادی که به خاطر همین کمکها، از مرگ نجات پیدا کردند. افراد فراوانی هستند که زندگی خود را مدیون ایشان میدانند.









