به گزارش «نماینده» اعدام انقلابی محمد انور السادات، رییس جمهور فرعون پیشه ی مصر توسط گروهی از جوانان مسلمان این کشور، نقطه عطفی در تاریخ مبارزات اسلامی مصریان به شمار می رود. طراح و مجری این اعدام انقلابی ، شهید خالد اسلامبولی ، در جریان اولین بازجویی خود ، به صورت تفصیلی، جزئیات این عملیات را شرح داده که در تاریخ به ثبت رسیده است. آن چه می خوانید ، شرح ماجرای اعدام فرعون مصر است به روایت شخص شهید خالد اسلامبولی:
نام من خالد احمدشوقى اسلامبولى است. من ۲۴ سال دارم و داراى درجه ستوان یکمى هستم، شاغل در نیروهاى مسلح، گردان توپخانه.
سرگرد مکرم عبدالعال فرمانده گردان از من خواست در رژه نظامى روز ۶/۱۰/۱۹۸۱ شرکت کنم. من اصلاً براى شرکت در رژه تعیین نشده بودم. روز دوم، به زمینى که قرار بود در آن رژه نظامى برگزار شود، رفتم و اولین تمرین را انجام دادم. پس از آن به منزل محمد عبدالسلام در منطقه «بولاق الدکرور» رفتم. او یک پایش در اثر تصادف شکسته بود. ما با هم در مورد اوضاع مملکت و ظلمى که به مسلمانان و روحانی هاى مسلمان مىشود، ضرورت اجراى احکام شرع و لزوم فعالیت در این راه صحبت کردیم.
من به او گفتم که در رژه نظامى شرکت مى کنم و ممکن است از این وضع به نفع مسلمانان بهره بگیرم. او از این پیشنهاد استقبال کرد و گفت که باید این مسأله را بررسى کنى. من براى او شرح دادم که استفاده از این فرصت براى اعدام رئیسجمهور، نیاز به سه یا چهار نفر از پرسنل ارتش و مهمات دارد.
در این ملاقات مطلع شدم که وى قصد دارد از منزلش به جاى دیگرى منتقل شود. به او گفتم من در منطقه هزار دستگاه در منزل خواهرم زندگى مىکنم، سپس از منزل او خارج شدم. او آدرس منزل خواهرم را مىدانست. سهشنبه شب هفته قبل از برگزارى رژه نظامى، اتومبیل آبى رنگى را دیدم که در آن محمدعبدالسلام و شخصى به نام ناصر سوار بودند. ناصر همیشه با محمد عبدالسلام دیده مىشود. ریش کمى دارد و جوانى لاغراندام و سفیدروى با قدى حدود ۱۷۰ سانتیمتر است . همراه با آن ها همسر محمد عبدالسلام نیز بود. آن ها براى دیدن من به منزل خواهرم آمده بودند. ناصر و راننده اتومبیل به طبقه دوم منزل خواهرم امدند. سپس راننده با اتومبیل منزل را ترک کرد. حامد سعد رشوان ـ همسر خواهرم ـ از استقبال محمد عبدالسلام خوددارى کرد، از بیم این که مورد تعقیب قرار گرفته باشد. من با عبدالحمید عبدالسلام ـ که در طبقه سوم ساختمان بالاى آپارتمان خواهرم زندگى مىکند ـ که در طبقه سوم ساختمان بالاى آپارتمان خواهرم زندگى مىکند ـ صحبت کردم و او با خوابیدن محمد عبدالسلام، همسرش و ناصر در منزل موافقت کرد.
محمد عبدالسلام، همسرش و ناصر شب را در منزل خواهرم خوابیدند. من به شوهر خواهرم قول دادم که آن ها صبح منزل را ترک کنند. همان شب، ناصر شخصى به نام صالح را به منزل احضار کرد و این اولین بارى بود که من با این شخص آشنا مىشدم. فکر مىکنم مهندس بود. قد بلند، چهرهاى سفید و موهاى زرد و ریش کوتاهى داشت. او نیز به ما ملح شد و شب را در منزل خواهرم ماند او دیر به منزل ما آمد. من در را به روى او باز کردم و شوهر خواهرم او را ندید. صبح به آپارتمان عبدالحمید رفتیم و صالح خارج شد تا افرادى را که قرار بود در آن عملیات شرکت کنند، با خود بیاورد و به این ترتیب آن روز سپرى شد.
روز دوم ـ که پنجشنبه بود و یک هفته به رژه نظامى باقى مانده بود ـ براى تمرین به محل برگزارى رژه رفتیم. من در آن روز نگهبانى داشتم. شب دیر از کار برگشتم و در منزل خواهرم خوابیدم و به منزل عبدالحمید نرفتم. فرداى آن روز، یعنى روز جمعه ساعت یازده به آن جا رفتم و متوجه شدم که محمد عبدالسلام و ناصر در آن جا حضور ندارند. بعد صالح آمد و با خود مهمات آورد که عبارت بودند از دویست تیر ۶۲/۷×۲۹ میلیمترى. من ۸۱ تیر جهت پر کردن خشاب ۳ تفنگ خودکار، یعنى ۲۷ تیر براى هر خشاب برداشتم. او بقیه تیرها را برداشت و خارج شد. مهمات را به عبدالحمید دادم و او آن ها را در پشت بام منزلش پنهان کرد. سپس به منزل خواهرم بازگشتم. در این حال، احساس خستگى مىکردم و سردرد داشتم و به همین علت در نماز جمعه شرکت نکردم.
جمعه شب به منزل عبدالحمید رفتم و حسین را دیدم. دنبال اسم او را نمىدانم. آن چه درباره او مىدانم، این است که وى گروهبان داوطلب در نیروهاى مسلح (دفاع خلقى) است. حدود یک یا دو ساعت بعد، عطا وارد شد. نام کامل او عطا طایل است و افسر احتیاط و مهندس مىباشد. به این ترتیب، عطا و حسین و من و عبدالحمید با هم ملاقات کردیم و شب را در آپارتمان عبدالحمید گذراندیم.
صبح شنبه سرکار رفتم و هنگام بازگشت متوجه شدم که ناصر ۱۹ تیر ۹ میلیمترى حاضر کرده است . من این تیرها را از محمد عبدالسلام درخواست کرده بودم تا از آن ها در مسلسل کوچک استفاده شود. یکشنبه، وقتى حدود ساعت پنج بعدازظهر از کار برگشتم، اطلاع یافتم که صالح نیز چهار نارنجک دستى دفاعى آماده کرده است.
من و عبدالحمید و عطا و حسین توافق کرده بودیم که یکشنبه شب به محل واحد در ستاد برویم. توافق ما به این ترتیب بود که حسین و عطا از منزل خارج شوند و لباس سربازى به تن داشته باشند، سپس عبدالحمید در اول خیابان احمد عصمت در منطقه هزار دستگاه، پشت باشگاه الشمس به آن ها ملحق شود. هدف از این برنامه این بود که عبدالحمید به طور مستقیم از منزل با آن ها نرود تا جریان فاش نشود. ما باید رأس ساعت ده شب جلو در «المریلاند» تجمع مىکردیم. وقتى در ساعت تعیین شده به آن جا رفتم، با خود کیف دستى سامسونیت قهوهاى رنگ داشتم. مهمات و چهار عدد نارنجک دستى را در آن گذاشتم. عبدالحمید با اتومبیل فیات ۱۲۴ منتظر ما بود. او ریش خود را تراشیده بود و لباس سربازى به تن داشت. از او در مورد عطا و حسین سؤال کردم. گفت: «آن ها در قهوهخانهاى واقع در میدان اسماعیلیه در مصر جدید منتظر ما هستند. با اتومبیل به آن جا رفتیم و آن ها را سوار کردیم. سپس من رانندگى اتومبیل را برعهده گرفتم و اتومبیل را به میدان رژه بردم.
عبدالحمید، عطا و حسین در نزدیکى دیوار خارجى زمین رژه، (پنجاه مترى جایگاه) پیاده شدند. من با همان اتومبیل بازگشتم و یک ربع ساعت بعد به همانجا رفتم. قرار بر این بود که آن ها قبل از من وارد میدان شوند و سراغ مرا بگیرند. من قبلاً به سربازان حاضر در آن جا گفته بودم که قرار است چند نفر به گردان بپیوندند و در رژه شرکت کنند تا نقص موجود رفع گردد.
وقتى با اتومبیل وارد شدم، آن ها (عبدالحمید، عطا و حسین) در کنار چادرم ایستاده بودند. سربازان به من گفتند این افراد آمدهاند. ما چهار نفر، آن شب (شب دوشنبه) را در پادگان خوابیدیم. صبح دوشنبه اسلحههاى پرسنل گردان به دستور من جمع آورى و در یک چادر جمع گردید. عصر دوشنبه به وسیله یکى از افسران دستور داده شد که سوزن تفنگها نیز باید برداشته شود. به عبدالحمید خبر دادم که سوزن تفنگ هاى خودکار به جز سه قبضه مخصوص برداشته شود و نشانهاى بر این تفنگ ها بگذارد تا بتوان آن ها را از بقیه تمیز داد، سپس با اتومبیل عبدالحمید ـ که در زمین رژه بود ـ آن جا را ترک کردم. اتومبیل را جلوى منزل پاک نموده و فورا با تاکسى بازگشتم. فراموش کردم بگویم که کیف دستى سامسونیت زیر تخت من در چادر بود. من چهار عدد نارنجک دستى را درکلاهخود گذاشته، و حسین را براى نگهبانى از چادر گمارده بودم.
از صبح یکشنبه ـ به ناجى لمعى ـ سرباز گماشته ام ـ مرخصى داده بودم. حدود ساعت ۵/۲ صبح روز ۶/۱۰/۸۱، در محل حضور یافتم و خشاب ها را پر کردم. عبدالحمید در پر کردن خشابهاى ۳ قبضه تفنگ خودکار به من کمک کرد. در مورد خشاب کوچک باید بگویم که من یک خشاب مخصوص همراه خود داشتم و آن را پر کرده و در کیف دستى خود گذاشته بودم. در ساعت شش بامداد، سربازان را از خواب بیدار کردم و در میدان رژه به خط نمودم. هر یک، گروهان خود را مىدانستند. از تیپ نیز این گروهها در رژه شرکت مىکردند: ۱۲ خودرو که هر خودرو یک توپ ۱۳۰ میلیمترى را پشت سر خود مىکشید. این ها در سه ردیف بودند که در هر ردیف، چهار خودرو در کنار هم حرکت مىکردند. گردان من در ردیف دوم قرار داشت و من در اولین خودرو در سمت راست مقابل جایگاه قرار داشتم. در دو ردیف دیگر بقیه افسران تیپ ـ که چهار نفر بودند ـ قرار داشتند و عبارت بودند از سرگرد یسرى که جاى او سمت راست ردیف آخر، پشت سر من بود و در ردیف اول و سمت راست، ستوان یکم، یحى حلیم فارس قرار داشت. در ردیف اول خودرو سوم سمت چپ، ستوان یکم بعدالحمید طه و در ردیف آخر سمت چپ، ستوان رجب حضور داشتند.
در ساعت ۵/۶ بامداد روز رژه، سوار خودرو مخصوص گردان خود شده، کلاهخود ـ که در آن چهار عدد نارنجک دستى بود ـ را زیر صندلى ام گذاشم، خشاب مسلسل را نیز بین جوراب و کفشم قرار دادم و آن را با «کش» محکم بستم، سپس به سوى منطقه انتظار حرکت کردیم.
هشت صبح به آن جا رسیدیم. سربازان شروع به تمیز کردن خودروها و توپ ها نمودند. عبدالحمید بالاى خودرو مىنشست و بقیه نظافت مىکردند.
به او دو عدد نارنجک دادم و دو نارنجک دیگر را در کشو جلوى خودرو گذاشتم. خشاب مسلسل راننده را عوض کردم و خشاب خالى را زیر صندلى گذاشتم. فاصله میان خودروها بسیار کم بود و آهسته حرکت مىکردند. پس از حرکت و رسیدن به جلوى جایگاه با مسلسل راننده را تهدید کردم تا خودرو را متوقف سازد. او ترمز زد و ایستاد. من در نظر داشتم اگر خودرو را متوقف نکرد، ترمز دستى را بکشم؛ ولى راننده ترسید و ایستاد. من از خودرو پیاده شدم و یک عدد نارنجک به سوى جایگاه پرتاب کردم. در این حال خود را فراموش کرده بودم.








