مجلس ایران – محمدحسین بادامچی؛ حکایت ما حکایت آن دسته عزاداری امام حسین(ع) است که افتادند داخل کوچه بنبست و تا محرم بعدی همینطور سینه میزدند! منتها فرق ما این است که جماعت کم کم میرسند ته کوچه و دو زاریشان میافتد. بعضیها میگویند ما از همان 85-86 فهمیدیم که افتادهایم توی کوچه بن بست و هی میگفتیم و شما باور نمیکردید. بعضی های دیگر هم هستند که تا دستشان نرسد ته کوچه و سک سک نکنند باورشان نمیشود که کوچه را بن بست آمده ایم! یک عده دیگر هم اصلاً خوش ندارند باور کنند مسأله را. بلندتر داد میزنند که میوندارها سینه بزنند تا فضا شلوغ شود و خیلی بحث بن بستی و بن بازی مطرح نشود!
البته درباره ماهیت این بن بست هم اقوال متعدد است. بازهم قماشی عربده می زنند که از روز اول این کوچه بن بست بوده و بر اهلش آشکار! حالا بماند که بر سر دامنهی این روز اول هم اختلاف است. بعضیها این روز اول را به روز ازل میرسانند و موقع گردش کاسه سعدی و شقاوت. کم ادعاترها از شاخص شخیص «نطفه» صحبت میکنند و یک عده دیگر هم در حال کاوش در تاریخند که پرده از مسأله بغرنج روز اول بردارند!
اما قول معروف تر این است که کوچه از یک جایی به بعد بنبست شد و از اول بن بست نبود. در واقع یک بابای دیگری بن بست بود که آمد آنقدر سیمان و آجر ریخت ته کوچه قشنگ ما که بالکل هر نقطه امیدی را هم از بین برد. آن یک عده هم که از بیخ نمی خوهند باور کنند که بالاخره توی بن بست گیر کرده ایم قضیه این بابا را بحث انحرافی می دانند که حواس سینه زن ها را پرت کرده!
از اینها که بگذریم احوال ما جماعت توی بن بست مانده هم تماشایی است! آن یک عده که خوش ندارند قبول کنند که راه بن بست است و حالا از شل شدن و کند شدن حرکت اعصابشان خرد شده دم گرفتهاند که اصلاً همین جا خوب است و تا هروقت که شده همین جا میمانیم و سینه میزنیم! یک عده دیگری که دیدهاند ماجرا بن بست است و در عین حال خیلی هم روحیه مادرانه ای هم دارند وظیفه خود دیدهاند که ملت را دلداری بدهند و به همه بگویند که هیچ چیز نشده! اتفاقاً بن بستِ عزیز خیلی هم خوب است! خیلی هم قوی و خیلی هم قشنگ است! بیچاره ها فکر می کنند بن بست، گیر جوب آب است که با چهارتا تعارف و تو هم خوبی منم خوبم یکهو باز بشود! اینها کم مانده مثل یک عده از آن بقایای جماعت سبزکیِ چندوقت پیش شعار بدهند «نترسید نلرزید ما همه با هم هستیم!» یعنی بن بست است که باشد مهم این است که خوشحال باشیم!
یک عده زاهدمسلکی این وسط پیدا شدند که بزرگترین سؤالشان اینست که آیا ما اشتباهی کرده ایم یا نه؟ درگیری شان این است که باید توبه کنیم یا خطا سهوی بوده و تقصیری نداشتیم و نیازی به استغفار از انتخاب 4 سال پیش نیست که البته باز هم برمیگردد به اینکه تخم مرغ ماجرا از کی توزرد بوده یا از کی توزرد شده یا از کی توزدیش را فهمیدیم یا از کی توزردیش را میشد فهمید و نفهمیدیم و الی آخر!
امّا یک عده از آن بزرگترها که حسابی حرصشان گرفته با اینکه می دانند بن بست حسابی قرص قرص است، مثل آن بنده خدا در فیلم جدایی نادر از سیمین که حرصش گرفته بود و خودش را میزد، کلنگ دست گرفته اند و یکی به ته کوچه می زنند و یکی تو سر خودشان و یکی تو دیوار و کلی هم تو سروکله ملتی که دارند تماشایشان میکنند. حالا بماند که خود این جماعت بزرگترها از اول با تو خیابون آمدن دسته مخالف بودند و میگفتند «قشنگی علم امام حسین به اینه که تو تکیه بمونه» و حالا شدند کاسه داغتر از آش!
خلاصه بلبشوی عجیبی شده … از کوچکترها فقط صدای جروبحث است که شنیده میشود و مأیوس های بچه سال تری که همه کشتی هایشان یکجا غرق شده … این وسط یک عده از همسایه های عقدهای فرصت را غنیمت شمردهاند و از بیخ دارند دسته سینه زنی و امام حسین (ع) را مسخره میکنند و چو انداختهاند که نگفتیم محرم وقت سینه زنی و حسین حسین کردن نیست؟ نخیر بفرمایید وقت پارتی گرفتن و بدمستی کردن است لابد؟! حالا نمیدانم این وسط مسط ها کسی هم بوده که حرف های این هالوها را باور کند یا نه؟!
اما از همه اینها که بگذریم بنده هم مثل خیلی های دیگر یک گوشه این کوچه بن بست نشستهام و بی اعتنا به شلوغ بازی های همه این هشت سال، فکر میکنم که چطور علم هیئت را یکجوری از این بن بست بیرون بکشیم که سال بعدی هم دسته سینه زنی مان را راه بیندازیم توی خیابان ها. ته این کوچه بن بست دعوا بدجوری بالا گرفته و علم هم مظلومانه هر دقیقهی دعوا به سمتی پرتاب میشود. علمدار درگیر آرام کردن فضاست ولی انگار سرنوشت علم و علمدار برای سینه زن ها خیلی مهم نیست. نتیجه نهایی این وضع «خروج از کوچه بن بست به هر قیمتی!» است که از بدترین نتایج است و حاصلش ارتجاع. آیا مردی پیدا میشود که به مدد علمدار ما را از کوچه بن بست بیرون بکشد و عَلَم را با قدرت و توان و معرفت بیشتر به سوی مقصود برد؟ ما مثل علمدار به آینده امیدواریم …









